تبليغاتX
خط سوم
خط سوم
گيس گلابتون
دوستت دارم

دوستت دارم/

 يعني درست نمي دانم کدام بلا /

 ابر هاي اقيانوس هاي دور را /

 بالاي سر من آورد /

 اين خيابان گنگ /

 و شايد صندلي روبه رو وقتي مي نشيني /

 و با دست هاي کسي از دور /

 قطر انگشت هات را اندازه مي کني /

 خنده /

 يا چيزي گرم تر از يک نگاه /

 يعني چند قدم آنطرف تر /

 قانون دوم نيوتن /

 قدرتمند تر شده /

 گاهي چقدر زود آدم احساس مي کند :

 "دوستت دارم "   

|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:36 |

خاطره هاي نيامده
 

سلام خاطره های نیامده

این داستان که من می گویم

چشم هات را

 روشن تر از همیشه می کند

و روز هایی که نیامد را

دوباره ورق می زند

کسی در این شب ها

کابوس هایش را برای مردی که ایستاده خوابیده

دیکته می کند

و دفتر خاطراتش را

آنچنان که دوست می داشت بگذرد

دروغ می نویسد

به فکر دست هام رسیده ام

دست هایی که

با اولین تماس

تکه تکه شد

و قلب نوزادی که با اولین طپش

آتش گرفت

 

از خودم بیرون زده ام

از چشم هایت

من از خودم به دنیا آمدم

و از مادرم

چند تکه از من بر جای ماند

پسری را زاییدم

که آفتاب هم ندیدش

و این نشانی مال هیچ خانه ای نبود

درست مثل پدر که هیچ بچه ای نداشت

 

های

خاطره های نیامده صبر کن

بنفشی این خیابان

از حضور مبهم تو

هزار جیغ می کشد

و اینجا

کسی دارد

از رگ هایش مداد رنگی می سازد.

 

|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 21:38 |

یک لیوان آب سرد
 

دنيا خط قرمز گردي 

كه به دور تو مي كشم

حالا چه فرق مي كند ؟؟!

بيايي يا نيايي ،

سر اين دايره را قفل كرده ام

انگشت هام هر كدام شمعي شده اند

كه رو به بالا آتش مي گيرد

و شعله هاشان ناخن هاي كشيده ام را

قرمز مي كند

تو ليوان آب سرد را سر مي كشي

و من درچمدان را مي بندم

 

دايره دنيا

چمدان

من

تو...

 

با اين همه قفل هاي بسته

ديگر چه انديشه اي باقي مي ماند ؟

چه عشقي؟؟!

 

حالا چه فرق مي كند؟

بيايي يا نيايي

من براي بردن گل سرخ بترسم يا نترسم

تنها شعر سال هاي پيشم درست از آب در مي آيد :

 

                                      " نطفه هايي كه بسته نشد خوشبخت ترين آدم ها بودند"

 

|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 15:39 |

روسری
 

 

این روسری

تا از خر شیطان پایین بیاید

هزار رنگ می شود

و من

خجالت خودم را

گردن کور رنگی چشم های تو می اندازم

بوسه ها سردشان شده

دهان من از تو

آتش می گیرد

و تو از این سطر خوشت آمده بود :

 

                                 " نمی دانم شب است یا شبم ؟ "

و من از این شب ها

چیزی به جز چشم هات دستگیرم نمی شود

صدای کل زدن کوچه

چند ردپای ساده را

به فاجعه تبدیل می کند

مرا بدون نقطه رها می کند

و تو

از سر خط

با مداد خیس سیاهی دیکته می شوی.

 

|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:37 |

این مربع
 

اين مربع يك ضلع اضافه آورده است

و اين عشق

مساحت درست و حسابي اي ندارد

 

سطر هاي اين وسوسه

فكرم را از دست هات بيرون مي كشد

و موهاي من

از پريشاني دنيا

هر لحظه دراز تر مي شود

تو آن گوشه ی دنيا افتاده اي و از خودت

تنها حروف نا معلومت را برايم پست مي كني

و آخر هم معلوم نشد

خدا از دست چه كسي به آسمان پناه برده بود؟!

 

لب هام دارد آتش مي گيرد

كسي از ترس سوختن خودش را در دهانم جاي مي دهد

من از ترس آتش خودم را

درمعادله اي محاسبه مي كنم .

و خدا روي لب هاي كسي موازنه شده است

 

 

دست از اين چشم ها بكش آهوي عصيانگر

دست از اين چشم ها بكش

آهوي عصيانگر

دانشمند خاك

سال هاست كه خودش را دور مي زند

پشت تساوي پنجره ها

برف با منقل آتش مي رقصد

و خدا با شيطان

 

من وسوسه شده ام لب هات را ببوسم

و ضربان فكرم در( گناه شمار) دنيا هر لحظه

بالاتر مي رود

خدا به فرشته هاش امتحان پس مي دهد

و كسي پشت پرده ی وجودم

نمايش هم خوابگي خدا و شيطان را بازي مي كتد

چشم ها كه هيچ

من از  عصيان آهو هم دست كشيده ام

قطر بهانه بود

اين مربع يك ضلع اضافه آورده بود... !

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:10 |