![]() و آن خطاط سه گونه خط نوشتي يكي را خود خواندي و لا غير يكي را هم او خواندي و هم غير يكي را نه او خواندي و نه غير و آن [ خط سوم ] منم ... ! پانيذ هدايتي هستم . 20 ساله . و اين نوشته ها حاصل صد سال تنهايي من است كه هنوز 20 سال آن سپري شده . شعر مي نويسم و گاهي داستان هاي كوتاه . سابق آهنگسازي هم مي كردم و نقاشي و حالا هردو را و حتي تدريس پيانو را هم كنار گذاشته ام و فقط مي نويسم . ادبيات همه چيز من است . ادبيات تنها چيزي ست كه مرا دريافت كرده است .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
باران(مسعود ارشادي فر)
ققنوس ( مهتا بردبار ) عليرضا فيروزي وقتي كه ماه گل مي كند(رضا رضي پور) شب هاي جووني (سعيد) پوستر هاي سينمايي (شادي جون) عكس هاي بزرگداشت سيمين بهبهاني پل ادبيات :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خط سوم
گيس گلابتون ساعت
ساعت، هشت و چند دقيقه ي شب قبل است پرده را پايين مي كشيم، و مردم يكي يكي صندلي ها را تا مي كنند. من روي اين زمين تاريك، پشت خودم ايستاده ام و سنگ آخرين گور را مي چسبانم. دست هات را كه شستي شام را، پشت تقويمِ آخرين سال به دنيا آمدنت مي خوريم. و من راه مي افتم، روي دريا پرده مي كشم تا چيزي پشت پرده بماند و كسي نفهمد اولين و آخرين مسافر سطر هاي اين شعر تو بودي تا تو بماني و يكي شبيه خودت يكي نگاه تو كه شيريني و يكي نگاه تو كه تلخ شده ام چشم اين عشق هنوز هم پشت پلك هاي تو مانده و به عقل ناقص اين شعر بيشتر از اين نمي رسد كه بخواهد يكي نگاه تو را و يكي مزه ي آمدنت را بين اين سطر ها تقسيم كند دلشوره ي دريا هم كه مي بيني براي مزه ي خودش است وگرنه، به دريا چه مربوط كه كدام ماهي مي خواهد براي قلاب تو بميرد! عزيزم! يك دقيقه ي ديگر صبر كن پرده، دوباره بالا مي رود و همان مردم دوباره صندلي ها را پايين مي كشند. |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 15:40
پيراهن
ملوديكا !
كودكي ! و حالا تنهاي نتها روبه روي يك پيراهن خالي! دست هات را زير چكه هاي چشم اين تنهايي بگير. اين قطره تنها هم كه باشد دريا مي شود باور كن اين شب ها گاهي سرم را روي سينه ي پيراهنم مي گذارم حرفي بزن به ديوار نه به من به شانه هاي خيس پيراهنم به پلك هاي حجيم شده ي تنهايي ام دوستت ندارمي دعايي چيزي به ديوار نه !
مي ترسم آخر از اين يك تكه پارچه هم بيرون بزنم درست مثل آن جاده بخت برگشته كه آخر مادرم را از آغوش پينه بسته ي پدر بيرون كشيد و من حالا به زلالي تمام اين كينه ها قسم می خورم كه حرف هات دارند چشم هايم را مي زنند
شايد اگر عقربه ها قبول كنند بر عکس بشوند من به وسعت باكره گي مادرم برگردم و به دست هاي سنگين پدر بگويم سرم را از تاريكي آغوش پيراهني كه مال من نبود بيرون بياورد. |+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 19:56
|