تبليغاتX
خط سوم
خط سوم
گيس گلابتون
پيراهن
ملوديكا !

كودكي !

و حالا تنهاي نتها

روبه روي يك پيراهن خالي!

دست هات را زير چكه هاي چشم اين تنهايي بگير.

اين قطره تنها هم كه باشد

دريا مي شود

باور كن اين شب ها

گاهي سرم را

روي سينه ي پيراهنم مي گذارم

حرفي بزن

به ديوار نه

به من

به شانه هاي خيس پيراهنم

به پلك هاي حجيم شده ي تنهايي ام

دوستت ندارمي

دعايي

چيزي

به ديوار نه !

 

مي ترسم آخر

از اين يك تكه پارچه هم بيرون بزنم

درست مثل آن جاده بخت برگشته

كه آخر مادرم را

از آغوش پينه بسته ي پدر

بيرون كشيد

و من

حالا به زلالي تمام اين كينه ها

قسم می خورم

كه حرف هات دارند چشم هايم را مي زنند

 

شايد اگر عقربه ها قبول كنند بر عکس بشوند

من

به وسعت باكره گي مادرم برگردم

و به دست هاي سنگين پدر

بگويم

سرم را

از تاريكي آغوش

پيراهني كه مال من نبود

بيرون بياورد.

|+| نوشته شده توسط پانيذ هدايتي در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 19:56 |